X
تبلیغات
رایتل

شاد بودن بزرگترین انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت.
چه گوارا








آیا واقعا همیشه فرصت است ...؟

جمعه 23 بهمن‌ماه سال 1388

ما یه مشتری داریم تو دفترمون که من خیلی ازش خوشم میاد، یه خانم 82 ساله که بدون عصا راه میره، یه  کم خمیده شده ولی خوب رو پاهای خودشه و هنوزم که هنوزه خودش  رانندگی می کنه، سالی یک بار هم  مجبوره به خاطر سنش امتحان رانندگی شهر رو بده که مطمئن بشن میتونه هنوز دقت داشته باشه، امروز اومده بود تو آفیس و داشت کمی از خاطراتش می گفت، یه کم که گفت من با خنده گفتم شما احتمالا ماه  آگوست به دنیا نیومدین ( من و 2  تا از همکارام آگوستی هستیم ) با خنده گفت چرا، 12 آگوست، تولد منم 12 آگوست هستش (روم نشد بهش بگم فقط  ما مردادیا مثل چی این دنیا رو سفت چسبیدیم و در هر شرایطی باز هم سعی میکنیم زندگی کنیم

خلاصه اینکه رسید به  اینجا که آقایی که 4 سال پیش فوت  کرده همسر رسمیش نبوده واینها 55 سال بدون اینکه ازدواج کنن  با  هم  بودن و یک بچه هم دارن که  پزشک متخصص هست و الان آمریکا زندگی می کنه..

این خانم گفت وقتی که من 18 سالم بود با این  دوستم ( منظورش همون آقایی بود که باهاش زندگی می کرده ، و تمام مدت با عنوان دوستم خطابش می کرد و معتقده که ارزش یک دوستی و رفاقت خوب بیشتر از ارزش  یک  همسری بد هست ) آشنا شدم  و اومدم خونه به خواهر بزرگم جریان  گفتم، اونموقع پدر بزرگم خونه ما بود و از صحبت های ما  فهمید که جریان چیه) حالا حساب کنید که چند سال پیش بوده ) 2-3 روز   بعدش برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت  بود، و با ارزش، وقتی  به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه  مال خود خودت، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ  مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت  رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای  حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد  پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می مونه، یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش  رو به دست بیارم، همیشه می تونم  شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش  بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم حتی اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون  کتاب نفیس  و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی  که خوب اینکه تعهدی  نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شی با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا  جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه، پس اگر واقعاعاشق شدی با اون مالکیت کلیسایی لحظه هات  رو از دست نده، در مقابل کشیش و عیسی مسیح سوگند نخور، ولی از  تمام لحظه هات استفاده کن و لذت ببر، بگذار هر شنبه شب فکر کنی این شاید آخرین شنبه ای باشه که اون با منه و همین باعث میشه که  براش شمعی روشن کنی و یه ROAST BEEF  خانگی تهیه کنی و در حالیکه دستش روتوی دستت  گرفتی یک شب خوب رو داشته باشی. و همینم شد، ما 55 سال واقعا عاشق موندیم ( 5 سال بعد از آشناییشون تصمیم گرفته بودن که با هم همخونه بشن) و تا سال2004 با هم زندگی کرده بودن، نصف  بیشتر دنیا هم گشتن.

!! نوشته شده توسط مهرداد | 09:56 ق.ظ | نظرات (0)