X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شاد بودن بزرگترین انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت.
چه گوارا








پیرزن تنها

جمعه 24 مهر‌ماه سال 1388

اولین تصویری که در ذهنم از دیدن چهره تکیده اش تصویر شد ، گنجشککی تنها بود ، بیمار و هراسان در زیر درختی در بی آبی سخت کوهپایه ای بی صدا، که چند صباحی از دم وباز دمش بیش نمانده است. اضطرابی سخت در صورت و آرامشی نرم در سیرت، شیارهای روزگاران بر صورت و خاطرات بی وفایان در سیرت، شوهرش مرده، خاطره ای از او بر چهره مانده ، در خانه سوخته پسرش تنها و بیکس می خوابد، زیرا که همسر جگر گوشه اش با او راحت نیست !!!

تاریخ تولد خود را نمی دانست، حتی برای اثبات ندانستنش قسم نیز می خورد ، چهر ه اش نماینگر آن بود که همه مغول را نیز دید ه است ...
بوی کباب و سرخی سیب او را به بسا ط ما کشانده بود، اما غرورش اجازه هیچ درخواستی را از ما نمی داد، تنها در گوشه ای با جامگانی که سا لها از قدمت سوزن زدنشان می گذشت ، نشست. چه آرامشی، چه هراسی، چه دردی و چه نشاطی، همه چیز در او بود.تنهایش را به عظمت یک نخل پر رطب حس کردم،
جنوبی پیرزن، آفتاب خورده، شوهر مرده، پسر رانده بی کس، در انتظار مرگ...
آیا لبان او را نیز روزی پسری آرزو کرده است ؟؟؟
کجا، زیر کدامین درخت، در کنار کدامین بساط، در کدامین فصل جان او را خواهی گرفت ؟؟؟

!! نوشته شده توسط مهرداد | 11:56 ق.ظ | نظرات (1)